|
حرفاي شخصي
روحم رو ميشكافم اين بار، تا يكي از نو ببافم
|
مهربانیت از دور چه نزدیک است؛ عجیب حس می کنم جغرافیا دروغ تاریخ است ... [ 2011/10/21 ] [ ] [ خاوري ]
[ ]
There are no moral mazes in the world. you just create it , you just did not pass it [ 2011/10/7 ] [ ] [ خاوري ]
[ ]
حدود 14 سال پيش كه دانشجوي مترو بودم، و خوب مشكلات زندگي رو خيلي كمتر درك ميكردم، حواسم به خيلي چيزها بيشتر جمع بود. منظورم حواسم به دور و بري ها نيست، اون زمان حواسم به دور و برم خيلي بود. به ماه و ستاره، به آسمون، به برج آزادي، حتي به روند ساخت برج ميلاد كه اون موقع تازه داشتند پي اون رو ميكندند خيلي جمع بود. اون زمان برادر بزرگترم چهار راه گلي زندگي ميكرد. حول و حوش خيابون آزادي! خيابون آذربايجان. من هم چون تنها بودم هميشه مزاحمش ميشدم. از دانشكده ما كه نبش اتوبان باقري بود (تهِ تهِ رسالت) تا آزادي ، خوب ، خيلي راه زيادي بود. ميومدم ميدون رسالت و از اونجا با ميني بوس! مي اومدم آزادي! اما چه ميني بوسي! كثيف، خراب و بو گندو! پر از مسافرهاي بدتر از من. روكشهاي زركشي چرك مرد، پرده هاي زرشكي تيره كه وقتي پنجره باز بود، بودي كثيفي و دودي كه توي خورد پرده رفته بود حالت تهوع بهت ميداد. هميشه از اين پرده ها متنفر بودم. ميني بوسايي كه انقدر مسافر مي زدند كه كج مي شدند. انقدر آروم ميرفتند كه ادم فكر ميكرد يه عمر طول ميكشه برسند به آزادي. اما معمولا دو ساعت! نشده مي رسيدند. فكر ميكنم كرايه اش 50 تومن يا 70 تومن بود. (به خدا دقيق يادم نمياد.) يه وقتايي هم با سواري اين مسير رو مي رفتم. كلافه ميشدم از طول مسير، كثيفي ميني بوس و... اون موقع ميگفتند اين ميني بوسها موتورشون موتور تراكتوره براي همين تند راه نميره. نمي دونم فيات واقعا انقدر ....؟ نمي دونم خلاصه سرتون رو درد نيارم. همه اين مطالب رو گفتم كه عرض كنم توي بعضي ماشينها چيزهايي ادم ميبينه كه تا عمر داره يادش نميره. روي سايه بون سمت راننده يكي از همين ميني بوسهاي اوراقي! -كه نمي دونم الان هم كار ميكنند يا نه- يه شعر نوشته بود كه اون زمان براي من خيلي جالب بود و الان معني دار هم شده! اين شعر اين بود: گوهر خود را مزن بر سنگ هر ناقابلي صبر كن گوهر شناس قابلي پيدا شود اون زمان به خودم گفتم عجب شعرهايي مينويسند اين راننده ها! چقدر جواده! (جواديه!) يعني چي؟ مسخره! اما الان مي فهمم اون بنده خدا با اينكه فهم زيادي نداشت اما اين شعر رو خوب درك كرده بود. الغرض... يه دوست عزيز تر از جاني، دو - سه سال پيش به من گفت تو قدر خودت رو نمي دوني. اون حرف رو اون موقع نفهميدم. فكر ميكردم داره احتمالا ازم تعريف ميكنه. شايد چون خيلي به من علاقه داشت و اين رو ميدونستم خودخواهي ام اجازه نداد بفهمم چي ميگه. ميخواستم بگم، به حرف اونهايي كه ميدونين شما رو دوست دارند گوش كنين،خوب هم گوش كنين. فردا روزي، مثل من، مثل سگ، پشيمون نشين! زياده جسارت است. علي [ 2011/10/3 ] [ ] [ خاوري ]
[ ]
دهانت را می بویند مبادا گفته باشی ... دوستت دارم... [ 2011/9/29 ] [ ] [ خاوري ]
[ ]
ساکن دریا پس از مدتی صدای امواج را نمی شنود... چه تلخ است قصه ی عادت.. [ 2011/9/26 ] [ ] [ خاوري ]
[ ]
بچه كه بوديم شاعرها ميخواندند: سكوتم از رضايت نيست، دلم اهل شكايت نيست... حالا كه بزرگ شديم ، مي بينم كه نمي توان سكوت را شكست، حتي اگر دل، اهل شكايت باشد. --- يكي دو هفته ي پيش، از نامِ فيلم جدايي نادر از سيمين انتقاد كم رنگي كردم (بيشتر ناليدم تا انتقاد) و گفتم چرا بايد جو آن چنان باشد كه فيلمهايي با مضمون جدايي، بتوانند پر افاضه ترين فيلم تاريخ سينماي ايران باشند. حالا ميخواهم بگويم، جداي از نام فيلم، خودِ فيلم يك نگاه تازه (و و اقعا تازه) است. سيمين(ليلاحاتمي) در همان صحنه ي اول، دليل اينكه ميخواهد به خارج برود را به قاضي نمي گويد و محكوم ميشود. سكوت او، تنها بخاطر منحرف نشدن فيلم است. سناريويي عالي با فيلم نامه اي كم اشتباه. البته در فيلم، در مورد دين و ايمان زن نظافت چي غلو هايي شد اما، بسيارند كسانيكه تقريبا همين گونه مي انديشند و با سيلي صورت خودشان را سرخ ميكنند. در انتها ابدا احساس نكردم اين فيلم در مورد ايران نيست. چه، اگر ان زن براي نظافت خانه، هر روز سه خط اتوبوس عوض ميكرد، خود من، هم، هر روز براي رفتن به دفتر كارم، هر روز سه خط عوض ميكنم. پس موضوع چيز غريبي نيست و برايم ملموس است. اما آنجا كه قاضي دادگاه، مشكل سيمين را "مشكل كوچكي" ميداند و او را مستحق طلاق دادن (گرفتن) نمي داند، دهانم باز مي ماند. در آنجاست كه صداي فرياد مردي در دادگاه، نشان از برتري قانوني مردان بر زنان ميدهد. پلان كوتاه و زيبايي بود. فيلم در تعليق زيبايي تمام ميشود. تعليقي كه سينماي ما هميشه كم داشته است. هميشه جدايي ها به بازگشت مجدد منجر ميشد و همه خوشحال و خندان سر زندگي شان بر ميگشتند. هيچ وقت نشد انجايي كه تماشاچي منتظر ادامه فيلم باشد، تيتراژ پاياني بيايد و تماشاچي تا انتهاي تيتراژ بنشيند و ببيند.و فيلم در ذهن تماشاچي ادامه يابد. شايدمن كه سواد سينما ندارم، بر يخ مي نويسم. اما فكر من، در مورد اين فيلم همين بود. ممنون [ 2011/9/26 ] [ ] [ خاوري ]
[ ]
|
|